يادم نمی رود 

 

من هنوز

به اين لبهاي كليد كرده

عادت نكرده ام

آينة!

ها            موهايم را جايي دور

مي بندم از دستهاي باد

 

اين دستم است

كه از گردن خشكم مي رود

تا مرتب مرور بكنم :

من....

من ....

من .....

و آنقدر راه مي روم

روي گلهاي خشكيدةي قالي

بي صدا و سبك

تا بتوانم بنشينم

بيفتم و بنشينم

 

مي خواستم بنشينم

به همان خاك نه

روي آسفالت دودزدةي كدر

در آن عصر دير

 

مگر نگفته بودم

به چشمهاي من هزاران هستند

چرا نبوسيديم

به جاي همه آنهايي

كه آويختند به وقتي تنگ

و خنديدند؟

 

من به لبهاي كشيده ام

دستم مي كشم

كه يادم نرود

آجرهاي لك زده

ديوارها كه گل ـ گل داده بودند

و ريشه هايي در هوا

 

چه فصلي بود باد گفت؟

من چرا يادم مي رود

كه بنشينم؟

كه پشت اين پنجره

گنجشكي نشسته است؟

 

يادم نرود!

نبايد برود!

و مي گزم اين لبهاي كليد كرده را

 

من كه گفته بودم اين صداها...

كوچه خلوت بود

چرا برنگشتي

به جاي همه آنهايي كه...

 

جاي پايي نبود

راهي نبود

و پاهايي در هوا

كه رقصيدند

 

چرخي از گردنم مي كشم

دور مي گردم

 

راه افتاده بودم

بسته ايم  به اين ماشينها

من و

ببينشان! ببينشان!

 

دادهايشان را زده ام

و هنوز ....

كه لبهام

كه دستهام

كه پاهام

نشسته مي شوم خون

لاشه مي شوم

مثل همه آنهايي كه...

 

نه كه يادم مانده باشد!

تا كه من يادم نرود!

وا مي روم

تا بنشينم

تا بتوانم بنشينم

من كه گفته بودم

هزاران زن و مردي

كه يادم نمي رود

ببين ببين آينه!

                    ماتيلده

 

باز چاپ مطالب اين سايت فقط با ذکر منبع مجاز است